![]() |
![]() |
|
|
سلامی با طنین جاودانه ی سکوت
جون خودم این کار داغه داغه !!! نظرات فراموش نشود ؟!؟
<< اشک >>
ای سرزمین قلبهای بی احساس ای سرزمین غصه های جوشان ای سرزمین غبارهای پوسیده دلم دلم دیگر بریده !!! بر دار کشیدش به صلابه به جوخه ی اعدام بسپارید شاید خاک آرامش از دست رفته ام را دوباره به وجود پاره پاره ام برگرداند شاید خاک بتواند غرور از دست رفته ام را بر رگ بی روح و خشکیده ی استخوانهایم پیوند زند شاید ... شاید اگر این شاید هم نمی بود آخرین غنچه ی گل امید در بیبابان دلم می خشکید و صدای خرد شدن تک تک ثانیه ها در زیر پای روزگار آخرین نفس های من زنده به گور در کالبد جسم را تداعی می کرد
از شدت غصه سکوت هم طاقت از کف داده ، دلش می خواهد فریاد شود و طنین اش گوش فلک را کر کند ! آری آری من محکومم !!! محکوم به تنهایی و اینک با دو پای خسته و زانوانی لزران تاوان پس می دهم تاوان نفس کشیدن ؟!! نفس های بی هدفی که هاله ای از مرگ را از جویبار ریه های خشکیده ام به درون مرداب متروک تنم می راند !!! پای چوبه ی دار ایستاده ام و چه کودکانه شاهد پرواز سیمرغ خوشبختی را بر بالای سرم هستم ! حتی چهار پایه زیر پایم نیز با ناله هایی که از او با هر لرزش زانوان سستم ، به آسمان بلند می شود ، نوید رهایی ام می بخشد . ای اشک های مدفون شده در گورستان چشمم اینک رستاخیر باریدن وقت نبش قبر ابرهای تکیده رسیده ببارید !!! ببارید بر خاک سیاه زیر چشمانم ببارید و نم کنید خاک ماتم زده ی برهوت گونه هایم را صدای زوزه ی باد و تازیانه اش بر تن عریان درخت بید مجنون نوایی غم انگیز و حزن آلود را در دالان بی منتهای زمانه طنین انداز می کند قطرات اشک بلور بلور بر گونه هایم می لغزد و می میرند ... سکوت ! سکوتی کر کننده ... آرامشی جنون آور و آخرین قطره ی اشک اشکی که خیال فرو ریختن ندارد ؟!! به گمانم دلش شکسته ، از اینکه همه ی آن اشک ها با آهنگ و تشریفات مردند و او باید در سکوت تن به قضا بسپارد ... دلم هیچ نمی خواهد دلش را بشکند ؟!! با دستمال سچیدم که تنها یادگار (( او )) ست آهسته پاکش می کنم با اشک گم شده در دستمال حرف می زنم : ببین ! تو خود شاهد بودی که همه ی اشکهایم بدون کفن مردند ولی تو ... تو قطره ی اشک کفن پوشم را در دریاچه ی دلم می پیچم و به دست باد می سپارم تا شیون کنان در بی سرزمین ترین مکان ، به ابدیت ببخشد و من من خالی از من با لغزش چهار پایه در زیر پایم و با بوسه ی طناب آزادی بر گلویم رها می شوم !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 19:53 توسط سکوت |
|
|
بنا به اصرارهای اشخاص ناشناس ؟! مجبور شدم عکس اینجانب ؟؟؟ رو در انظار عمومی ...
به ادامه مطلب توجه فر مایید !!!
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:49 توسط سکوت |
|
|
سلام
من برگشتم ؟!؟!؟۱ شاید خیلیا منو هنوز نمی شناسن . شایدم می شناسن و خودم هنوز نمی دونم اسمم سکوت ۲۱ ساله در حال حاضرسرباز و اهل کرمان سیتی ؟؟؟ می خوام دوباره شروع کنم البته با یه کار جدید و سبک جدید سربازنامه ؟!؟! نظراتتون می تونه خیلی کمک کنه سکوت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:56 توسط سکوت |
|
|
>>مجرم<< خيلي خستم خيلي تنهام از خدا هيچي نمي خوام غير اينكه واسه يك شب خاطرات با تو بودنو ازم بگيره دلم از قصه رها شه بخدا داره ميميره چرا از يادم نميره؟؟؟ يا چرا دل نميميره؟؟؟ چش آسمون پر از اشك چرابارون نميگيره؟ آي خدا آي خدا من اين پائينم اگه از يادم نبردي اگه ميشنوي صدامو چرا دست من سپردي؟؟؟ دارم از قصه ميميرم حقمو از كي بگيرم تو كه عادلي خدايا حقه اينجوري بميرم؟؟؟ اي خدا هيچي نميگي؟؟؟ چرا ساكتي هنوزم؟؟؟ بگو تا نفرين نكردم نزار تو قصه بسوزم شمع نيمه جون عمرم تو چرا نميشي خاموش؟؟ يا بمير و ريشه كن شو يا بكن اونو فراموش حتي آسمون خدايا واسه من دلش ميسوزه تو ببين كه رنگ غم رو به تن شبش ميدوزه اي رفيق نيمه راهم بي تو من تاريكه ماهم تو ببين قسمت ما رو بگو چي بوده گناهم؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:19 توسط سکوت |
|
|
>>باور من<<
لبريزم از ترانه سرشار التماسم
عطر ترَنم تو پاشيده بر لباسم
بغضي پر از سكوتم ذكر تو در قنوتم
تكرار واژه ي تو نهري ميان لوتم
بر غربت نيازم صد آشنا تو هستي
فهميده اي كه شايد منظور من تو هستي
خشكيده روح و جانم من قطره اي نهانم
از جام باده ي تو درياي بي كرانم
حس نفس كشيدن سرچشمه از تو دارد
در بند بند روحم شوقت زبانه دارد
در اوج شهرتي تو مولاي غربتي تو
بر عاشقان اميري تقدير و حكمتي تو
در واژه جا نداري تفسير خلقتي تو
تنها دليل بودن ديدار صورت تو
آن دم كه من بميرم باران التماسم
اما دليل آن نيست ماندن در اين لباسم
افسوس من در اين نيست عمرم چرا سر آمد
تقدير من چنين بود,مهدي چرا نيامد؟
تبريك!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:34 توسط سکوت |
|
|
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
كان درد به صدهزار درمان ندهم!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:25 توسط سکوت |
|
|
سلام !
>>كاشكي بميرم<<
ديگه دنيا واسه من رنگي نداره و قشنگ نيستسياه سفيده
قلب عاشقت جواب حرفا مو نگاهامو دوست دارمهامو نميده
واسه من ديگه خزون توي غروب قدم زدن معني نداره
ديگه اشكام واسه تو حرمت دريا رونداره
شعراي عاشقونه و مردن بي بهونه و جاي خاليت تو خونه وكاشكي بميرم
تو رو خدا برگرد نرو بگو كه ازپيشت نميرم
زير درخت سيب قرمز نيمه شب نگاه مهتاب و ستارهدل بيقراره
اين دل پاره پاره از درد غير دوست دارم ديگه
حرفي نداره
گلاي شب بو توي باغچه صورتت خيس از گل يخدلم ميگيره
صورت مهتابي تو حركت لبهات كه ميگفت دوست دارميادم نميره
لحظه ي آشنايي و خنجر بي وفايي و لعنت به اين جدايي وبُغض تو گلومه
نباشي و بدون تو حتي نفس كشيدنمواسم حرومه
هقهق بي صداي بارون شمعي رو كه توي يه طوفان ميكنه جونتو تب ميسوزه
نگاه سرد و خستشو داره به غربتبه ته دنيا ميدوزه
غربت تو نگاه گرمت ميسوزونه دل آتيشومهربونم كو؟
جواب مهربونيات اين نبوده خودم ميدونمگل شب بو
كم بهت بدي نكردم كم نسوزوندم دلت رونفرين نكردي
حتي براي كم شدن سبك شدن آهم نكردي
شكايت غريبيتو آخه چرا تو با خداهوا چه سرده
تو كوله بارت يادگار از اين دياريه دنيا درده
مسافر غريب من بگو به منمنو ميبخشي؟
تو آسمون گريه هام مثل ستاره تو برامنمي درخشي؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 22:9 توسط سکوت |
|
نمي دونم چرا؟؟؟ ولي خيلي دلم گرفته گفتم اين شعرو واستون بزارم >>باور من<< لبريزم از ترانه سرشار التماسم عطر ترَنم تو پاشيده بر لباسم بغضي پر از سكوتم ذكر تو در قنوتم تكرار واژه ي تو نهري ميان لوتم بر غربت نيازم صد آشنا تو هستي فهميده اي كه شايد منظور من تو هستي خشكيده روح و جانم من قطره اي نهانم از جام باده ي تو درياي بي كرانم حس نفس كشيدن سرچشمه از تو دارد در بند بند روحم شوقت زبانه دارد در اوج شهرتي تو مولاي غربتي تو بر عاشقان اميري تقدير و حكمتي تو در واژه جا نداري تفسير خلقتي تو تنها دليل بودن ديدار صورت تو آن دم كه من بميرم باران التماسم اما دليل آن نيست ماندن در اين لباسم افسوس من در اين نيست عمرم چرا سر آمد تقدير من چنين بود,مهدي چرا نيامد؟
غريبه "دفتر اول" درباره اين كار در مورد حضرت مهدي(عج) همين آخريا گفتم يه عصر جمعه واقعا جمعه بود دلم داشت ميتركيد خودش مي اومد حال و هوايي بود!! اميد كه پسنديده باشي!؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم تیر 1385ساعت 19:51 توسط سکوت |
|
|
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نيك و بد ندارم جز غم
يك همدم با وفا ندارم جز درد
يك مونس نامزد ندارم جز غم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:4 توسط سکوت |
|
|
يادت مياد!!! گفتم بهت اگه نمي شي مرهمم
تو رو خدا
زخمم نشو كه تيكه پارست بدنم تو عين ناباوريام تو هم شدي يه زخم نو هيچ نميخوام مثل تو شم
از جلوي چشام برو
"رضا صادقي" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 11:41 توسط سکوت |
|
واسه بردن جوني داشتيم
واسه مردن كسي بوديم
کاري داشتيم
پائيز و بهاري داشتيم
تو سرا ما سري داشتيم
عشقي و دلبري داشتيم
كسي آمد كه حرف عشقو با ما زد
دل ترسوي ما هم دل به دريا زد
به يك درياي طوفاني
دل ما رفته مهماني
چه دوره ساحلش
از دور پيدا نيست
يه عمري راهه و
در قدرت ما نيست
بايد پارو نزد وا داد
بايد دل رو به دريا داد
خودش ميبردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدون
ساحل همون جاست
به اميدي كه ساحل داره اين دريا
به اميدي كه آروم مي شه تا فردا
به اميدي كه اين دريا
فقط شاماهي داره
به عشقي كه نمي بيني
شباشو بي ستاره
دل ما رفته مهماني
به يك درياي طوفاني
<<سياوش قميشي>>
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:1 توسط سکوت |
|
|
قابل توجه شاعران و منتقدان عزيز اين چند تا جمله اي رو كه من سر هم مي كنم اسمش شعر نيست بابا شعر نيست به پير به پيغمبر صوريست خيال انگيز تصوير ذهني من از مسائلي چون عشق , بي وفايي, خيانت و چيزاي ديگه كه موضوع کارامو تشكيل ميده و از همين جا(تربون بين المللي)به همه اعلام ميكنم تو كاراي من جاي انتقاد كه هست هيچ جاي فحش و بد وبيراه هم هست ممنون مي شم اگه انتقاد كنيد اينم واسه اين گفتم كه بعضيا نگن "كباده ي شعر رو بدوش ميكشي" بازم ميگم انتقاد كنيد خوشحال ميشم
غریبه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 20:1 توسط سکوت |
|
|
>>نفرين<<
به اون خداي آسمون ساده ازت نميگذرم
يه روز تلافي ميكنم هر چي آوردي به سرم
يه روز تلافي ميكنم تموم اون طعنه هاتو
الهي غمگين ببيني تو زندگي عزيزاتو
الهي كه هر چي غمه بشينه رو دل سيات
روي خوشي رو نبيني كور بشه چشم بي حيات
الهي تقدير سيات خوار و ذليلت بكنه
مهر بي آبروئيات پست و حقيرت بكنه
الهي دشنه ي بدي پاره كنه حنجرتو
ديگه نتوني كه بگي دنيا رو مي خوام واسه تو
الهي درد بي كسي خوشيتو از هم بدره
حسرت يه ثانيشو به قلب ننگت بزاره
الهي آشنا بشي با يه نفر مثل خودت
نون توي خونت بزني غصه بشه همصحبتت
آتيش بگيره زندگيت ازش خيانت ببيني
زنده به گورت بكنه اون عوضي مثل خودت
كاشكي تو طوفان دلت به گل بشينه قايقت
خراب شه آسمون سرت تلف بشه دقايقت
كاشكي تو اوج بي كسي از غم غربت بميري
خودم بيام خاكت كنم قيامتم جون نگيري
زخم خيانتت ببين ببين هنوز تو قلبمه
الهي درمونده بشي بدي ببيني از همه
الهي مهتاب شبت سوراخ شه بيفته زمين
الهي كه خير نبيني خون به جگر بشي همين!!! غريبه "دفتر اول" درباره اين شعر يا در حقيقت نفرين آخرين كارمه كه بعضي جاهاش به مدد امداد غيبيه تقديم به همه ي اونايي كه عشقو به بازي مي گيرن |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 22:19 توسط سکوت |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 21:44 توسط سکوت |
|
|
>>خواب<< سلام سلام من جواب داره جواب نده اخم نداره مي دونم از چي دلخوري مي دونم از كجا پري از وقتي كه اونو ديدي از ما ديگه دل بريدي تو فكري كه بهم بگي حرف جدايي رو آره اين كه ديگه فكر نداره مگه واست فرقي داره اگه مي خواي بري برو برو ناراحت نمي شم برو ولي هيچي نگو هيچي نگو نمون پيشم برو ولي به عشقمون قسم كه من دوست دارم تا آخر ستاره ها شبا واست گل ميارم اگه تو دوسم نداري اگه واسم وقت نداري برو ولي تو رو خدا منو فراموش نكني وقتي تو آسمون ميري ستارمو گم نكني برو ولي تو رو خدا تو يكي از همين شبا تو آسمون نگا بكن ستارمونو پيدي كن نزار كه بغضمو بريزم برو برو نمون پيشم يرو تو روخدا برو تا اينكه اشكامو نبيني يهو دلت برحم نياد التماسمو نبيني بخدا نازكه دلم ميشكنه ميشه پر غم مي تركه بغض گلوم داد مي زنم نرو بمون دلم نمياد بخدا ناله و نفرينت كنم من كه هنوز دوست دارم تو خواب واست گل ميارم كلي با هم حرف مي زنيم... تو خواب تو مهربونتري ديگه نمي خواي كه بري تو خواب ميگي دوست دارم چشمامو رو هم ميزارم دستاتو محكم ميگيرم... مثل يه گنجيشك مريض من توي دستات ميميرم غريبه "دفتر سوم" درباره اين شعر اولين شعريه كه از دفتر پنجم واست مينويسم همون طور كه گفته بودم سبك مريم حيدرزادست(البته يه جورايي) اين شعر در مورد دختريه كه عشقش ميخواد بره چون يكي ديگه رو دوست داره!!! ولي اون هنوزم دوسش داره... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 20:36 توسط سکوت |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاشقم دیوانه ام من بیقرارم
من پر از طوفانمو ساحل ندارم آسمانی ابری ام باران ندارم مبتلایم من به عشق درمان ندارم من تنم درد و شبم سرد و دلی بی روح دارم کوله بارم پر صداقت ظاهری ژولیده دارم بهر خوردن نان خشک و یک پیاله ماست دارم خرقه ام صد چاکه اما سادگی را دوست دارم من تل انباری ز تنهایی و دردم برگ خشکی له شده در غربت پائیز زردم من غریبی و به غربت عادتی دیرینه دارم سینه ام لبریز درد اما دلی بی کینه دارم روزگارم پر ز درده بهر دل درمان ندارم راضیم الحمدلله شکوه از دنیا ندارم مردمان حقم بجز زخم زبان چیزی ندادند آدمیت مرده جز نامش دگر چیزی ندیدم يه غريبه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 مهر 1387 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
بچه مثبت شعرهای یه غریبه قطعه ی ادبی و بی ادبی حرف مفت حرف دل تبسم عكس |
| پیوندها |
|
نفرین(نفرین) فصل سبز زندگي کلید عشق(سارا) لحظه های تنهاییم(حنانه ؟) هفت آسمون(کبوتر) |
|
RSS
|